این جا زمان سالهاست که متوقف مانده ولي باز ميگردم ...
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود
و کلمه، به زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
اگر یافتند، یافته می شوند...
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
یوحنا باب ۱ آیات ۱- ۵: در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود.۲ همان در ابتدا نزد خدا بود. ۳ همه چيز به واسطه او آفريده شد و به غير از او چيزي از موجودات وجود نيافت. ۴ در او حيات بود و حيات نور انسان بود.۵ و نور در تاريكي ميدرخشد و تاريكي آن را درنيافت.
Eli
" زندگی همین امروزه "
دیروز یه سوال بی جوابِ دیروز یه توهم ، یه خوابِ
دیروز تو قولتُ شكستی روبروی اشتباهِ اون چشماتو بستی
باور كن زندگی همین امروزه
لحضه ای كه تكرار نمیشه
فرصتی كه هیچوقت نداشتی
شاید تنها شانس تو همین امروزه
دیروز یه صدای بی احساس اقرار به خیانت ، بدون هراس
امروزتم میگذره به سادگی امروز فردای دیروز ، تو همون آدم هميشگي
گذشته تو رو تا كجا میبره؟ توی ذهن تو بگو چی میگذره؟
باور كن زندگی همین امروزه
لحضه ای كه تكرار نمیشه
فرصتی كه هیچوقت نداشتی
شاید تنها شانس تو همین امروزه
اگه ثانیه هات میسوزن تو آتیش گذشته ،تو خودت مقصری
بار سنگین گذشته رو تا كجا با خودت میبری؟